![]() |
![]() |
|
|
داشت می گفت : مشکل مملکت ما اینه که ... بقیه اش را دیگه گوش نکردم چون
خوشم نمی اومد از حرفایی که با مشکل مملکت شروع میشد. ترجیح می دادم
درباره خوبی های مملکت یا مشکلات زناشویی اش حرف بزنه .دقت کردم به سیبلی
که بالای لبش را پوشنده بود. فکر کردم چطوری زنش را می بـوسه . حتمن خیلی
مشکل داشت . یاد محمدرضا اسماعیلی همکلاسی دوران دبستانم افتادم . البته
محمدرضا اسماعیلی هیچ ربطی به سیبل و زن و مشکل نداشت فقط نمیدونم چرا به
هر چی فکر میکردم یاد اون می افتادم و حتی این که اسمش بعد اینهمه سال
یادم بود خودش موضوع عجیبی بود در حالی که آدم خاصی هم نبود . حتمن الان
باید خیلی مشکل داشته باشه و بعید نیست سیبیل یا زن هم داشته باشه . بعید
نیست چون سیبل داشت و آدم خاصی هم نبود زنش بهش خیانت کرده باشه . اونم با
راننده سرویس مدرسه بچه اش . فقط یه چیز را میتونستم مطمئین باشم اون هم
اینکه یارو راننده سرویس عوضی هر کی بود نمیتونست این راننده تاکسی که
داشت از مشکلات مملکت حرف میزد باشه. هر چند از زن ها هیچ چیز بعید نیست و
ممکنه در حال فرار از یک سیبیل به دام یه سیبیل بزرگ تر افتاده باشه و
شاید حتی پدرش هم سیبل کت و کلفتی داشته . زندگی ای که با مجموعه ای از
سیبیل ها به هم پیوند میخورد. زن محمدرضا اسماعیلی هم مثل خودش زندگی
دراماتیکی داشت ولی منم مشکلات خاص خودم را داشتم و حقش بود این محمدرضا
اسماعیلی حضور بیخودی اش را از زندگی من بکشه بیرون . راننده تاکسی مشغول
نوچ نوچ بود ، دیدم رادیو پیام از یک تصادف منجر به مرگ تو بزرگراه می گفت
. آرزو کردم محمدرضا اسماعیلی باشه که مرده . خیلی بی رحمانه بود . حالا
زنش هیچی بیچاره بچه اش که اسمش محمد اسماعیلی یا معصومه اسماعیلی یا هر
اسم دیگه ای میتونست باشه
امیر هادیز.کلوب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 6:36 توسط رضا نجفی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 مهر1388ساعت 6:35 توسط رضا نجفی |
|
|
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت.
موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود . زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید : -آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟ دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت : -بله، شما چه عقیده ای دارید؟ -من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت : »همسر تو گوژپشت خواهد بود .« درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا!گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است.لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .« فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید . او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 0:53 توسط رضا نجفی |
|
|
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:� ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!� � خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.� براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:� ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟� در جواب گفتم: � آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.� اونم در جواب گفت:� پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.� وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:� ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.� �خواهش مي كنم� در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز � تولدت مبارك � رو مي خوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:8 توسط رضا نجفی |
|
|
روز یه
خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که
ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست
آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می
پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه
فرستاده بوده.
خدا نكنه اینطوری كسی ضایع بشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 20:33 توسط رضا نجفی |
|
|
روزی روبرت دو ونسنزو Robert de Vincenzo ، گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را به او تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست
دو نسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار می گیرد، قلمی از جیبش بیرون می آورد، چک مسابقه را در وجه وی پشت نویسی می کند و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد، می گوید: «برای فرزندتان سلامتی و روزهایی خوش آرزو میکنم.» یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان حرفه ای به میز او نزدیک می شود و می گوید: «هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید.» دو ونسنزو سرش را به علامت تایید تکان می دهد. مدیر عالیرتبه در ادامه سخنان خود می گوید: «می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز.» دو ونسنزو می پرسد: «منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟» «بله، همین طور است.» دو ونسنزو می گوید: «در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.» نقل از کتاب «بهترین قطعات ادبی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 21:37 توسط رضا نجفی |
|
|
طرح فيلمنامه: تخته سياه محسن مخملباف
جاده خاكي در دل كوهستان، روز: مرداني كه لباس كُردي به تن دارند و تختههاي سياهي را بر دوش ميكشند از پيچ جاده كوهستاني پيدا ميشوند. از آن ميان يكي كه از اين پس او را «معلم اول» ميناميم، با معلم ديگري درد دل ميكند. او شاكي است كه چرا معلم شد وحالا مجبور است براي همه عمر در جستجوي شاگرداني كه حاضر نيستند درس بخوانند آوارگي كند. از دور صدايي گنگ در كوه ميپيچد. معلمها نگران ميشوند. صدا رفته رفته نزديك تر ميشود. معلمها ميدوند و خود را زير تختههاي سياه استتار ميكنند تا هليكوپترهايي كه از بالاي سر آنها ميگذرند آنها را نبينند. صداي هليكوپترها دور ميشود و صداي كلاغ جاي آنها را ميگيرد. يكي از معلمها كه از اين پس او را «معلم دوم» ميناميم، از لاي تختهها سر بيرون ميكند و به صداي كلاغها چون خود آنها پاسخ ميدهد. كلاغها آرام شده دور ميشوند. معلمها برميخيزند و به قصد استتار تختههاي سياه خود را گِل مالي ميكنند و راه ميافتند.كمي بعد راه معلم اول و دوم از ديگران جدا ميشود و كمي بعدتر معلم اول راهي روستاها ميشود و معلم دوم راهي ارتفاعات ميشود تا شايد كساني را در ميان چوپانها بيابد كه حاضر باشد كلمهاي بياموزد و در ازاي آن معلمها را با لقمهاي نان سير كند.
جادة روستايي، ساعتي بعد: معلم اول ميرود و در راه به پيرمردي برميخورد كه كاه به باد ميدهد. معلم اول از او ميپرسد كه آيا پيرمرد حاضر است كلمهاي بياموزد؟ پيرمرد به جاي هر پاسخي نامهاي را به معلم اول ميدهد تا برايش خوانده شود. نامه به زبان عربي نوشته شده و معلم كه كُرد است از خواندن نامه عاجز است اما پيرمرد اصرار دارد تا معلم او را از آنچه در نامه نوشته شده با خبر كند كه او از حال پسر اسيرش در عراق با خبر شود. معلم اول دست آخر مجبور ميشود نامه را از تخيل خود بخواند تا به پيرمرد اميد داده باشد.
روستاها، روز: معلم اول در كوچههاي روستا ميگردد و براي پنجره بسته خانهها آواز سر ميدهد و مردمي را كه صدايشان شنيده ميشود اما ديده نميشوند به آموزش ميخواند و پاسخي نميشنود.
كوره راه كوهستاني، (به سمت ايران)، روز: معلم دوم به گروهي از نوجوانان قاچاقچي برميخورد كه بار بر دوش در صفي از پي هم روانند. در پرس و جوي معلم از ايشان، معلوم ميشود كه آنها هر روز از ايران به عراق ميروند تا جنس قاچاقي را به همراه بياورند و با مزد كمي كه از اين راه به دست ميآورند امرار معاش ميكنند. معلم دوم از آنها ميپرسد كه آيا حاضرند درس بياموزند اما آنها جواب منفي ميدهند. چرا كه خود را زير بار و در حركت ميبينند. معلم دوم ميگويد او هم حاضر است به همراه آنها حركت كند و در همان حالي كه حركت ميكنند به آنها درس بياموزد. نوجوانها نميپذيرند و حركت ميكنند اما چون راه باريك است براي عبور نوجوانان چارهاي جز اين نميماند كه معلم از جلو برود و نوجوانها از پي او بروند.
كوره راه كوهستاني، (به سمت عراق)، روز: معلم اول مستاصل ميرود كه به گروهي آواره و خستهتر از خود ميرسد. پيرمردان كه هر يك بقچه باري را بر دوش دارند، آن قدر پيرند كه بعضي از آنها به كمك ديگران راه ميروند. در اين بين تنها يك زن با آنها همراه است كه پريشان و مجنون مينمايد. معلم اول ميكوشد تا او را به معلمي بپذيرند و او را سير كنند. اما پيرمردان ميگويند آنها حريف شكم گرسنه خودشان هم نميشوند، چه رسد به شكم گرسنه او. معلم اول در گوشهاي پيرمرد مريض حالي را مييابد كه از درد مثانه مينالد و از شاشيدن عاجز است. معلم اول به او ميگويد هر كمكي بخواهد به او ميكند به شرط آن كه در ازايش سير شود و پيرمرد ميگويد «بگو چه كنم تا بتوانم بشاشم.» پيرمردان ديگر از معلم ميپرسند آيا راه مرز را بلدي؟ چنان چه ما را تا مرز راهنمايي كني تو را هم سفره خودمان ميكنيم. معلم اول ميپذيرد و همراه ايشان ميشود. لحظهاي بعد تخته سياهي كه بر دوش معلم اول بود، به تخت رواني بدل ميشود كه پيرمرد مريض را بر خود ميبرد، معلم اول كه حالا از حمل كنندگان تخت روان است، چشمش در پي زن پريشان حواس ميرود و از اين و آن درباره او پرس و جو ميكند و پاسخ ميشنود كه اين زن، شوي مرده است و بچهاي كه به دنبال خويش ميكشد نيز از همان شوي مرده است و اگر خيلي در خودش احساس جواني ميكند، بسمالله، او را به زني بگيرد. مهريه زيادي هم نميخواهد. همان تخته سياهي را كه بر دوش دارد مهريه زن كند و خلاص. كسي همان پس و پشتها عقد معلم اول و زن را ميخواند. در بدويترين شكل آن. مثلاً جايي كه زن مشغول سرپا گرفتن بچه خويش است. حتي تخته سياه هم به عنوان ديوار حجله كفايت ميكند.
قله كوه، همان زمان: قاچاقچيان نوجوان تكيه داده بر بار خويش در حال استراحتند. معلم دوم يكي را يافته است كه به آموختن نام خويش راغب است. نام او ريبوار است.
رودخانهاي در عمق دره، همان زمان: زن مشغول شستن لباسهاي بچه كوچك خويش است. پيرمرد از درد مثانه به خود ميپيچد و از خدا آرزوي مرگ ميكند. معلم اول تخته سياه را كنار تخته سنگها چنان قرار داده تا حجلهاش از نگاه نامحرمان در امان باشد. پيرمردي كه خطبه عقد را خوانده است سر ميرسد و بچه كوچك را پي نخود سياه ميبرد. معلم اول و زن اكنون در حجله تنهايند. معلم اول مدتي به زن خويش مينگرد بعد گچي را برميدارد و روي تخته سياه به كردي جمله «دوستت دارم» را مينويسد و براي آموزش اين جمله به زنش حروف آن را هجي ميكند. پيرمرداني كه به قصد سرگرم كردن بچه كوچك به گردو بازي پرداختهاند. خودشان آن قدر سرگرم بازياند كه از بچه غافل شدهاند. بچه خود را به حجله ميرساند و مادرش به قصد سرپا گرفتن او از حجله ميگريزد. معلوم است كه اين زن مردش را نميخواهد. پيرمرداني براي كمك به پيرمردي كه مريض شده او را به آب سرد رودخانه مياندازند و به او آب ميپاشند. پيرمرد از سرماي آب ميلرزد اما همچنان از شاشيدن عاجز است. آتشي روشن ميشود و پيرمردان دور آتش گرم ميشوند. پيرمردي ابراز عقيده ميكند كه «حتي اگر شيطان رانده شده را در آب سرد رودخانه ميانداختند به خود شاشيده بود. لابد اين مرد از شيطان نيز گناهكارتر است.»
قله سنگي، كوره راهها، كمي بعد: معلم دوم مشغول آموختن نام ريبوار به ريبوار است. نوجواني كه سرگروه است سر ميرسد و فرياد ميكند كه «سربازان دارند ميآيند.» و همه ميگريزند و معلم نيز با آنها ميگريزد. كمي دورتر وقتي كه احساس امنيت به نوجوانان باز ميگردد، معلم دوم كه تخته سياهي را بر دوش دارد، دوباره نام ريبوار را براي او هجي ميكند و ريبوار كه زير بار خويش خم شده در پي تخته سياهي كه بر دوش معلم دوم است ميرود و هجي كردن نام خويش را ميآموزد. يكباره فريادي برميخيزد و يكي از نوجوانان به دره سقوط ميكند. دقايقي بعد تخته سياه معلم دوم به تبر نوجوانان شكسته ميشود تا پاي شكسته نوجوان سقوط كرده با آن بسته شود. نوجوانان كه هنوز احساس خطر ميكنند، گروه گروه از هم جدا ميشوند تا دوباره در جاي ديگري به هم بپيوندند.
قله مه گرفته، همان زمان: انبوه پيرمردان ميروند. خستهاند. معلم اول تخته بر دوش پيشاپيش آنها ميرود. در پي او زن ميرود. و بچه كوچك آستين مادر خويش را گرفته است و ميرود. در جايي بچه كوچك در پي خرگوشي كه از لاي جمعيت ميگريزد ميرود و گم ميشود. مادر او در پي او بر خلاف جمعيت ميدود و معلم به دنبال زن باز ميگردد. حالا جمعيت پيرمردان دور شده و معلم اول و زن و بچه تنها ماندهاند. معلم تخته سياهش را زمين ميگذارد و دوباره مشغول آموختن جمله دوستت دارم ميشود. زن كه روي زمين نشسته و به بچه كوچك خويش غذا ميدهد به او بياعتناست. معلم هر لحظه از بياعتنايي زن عصبانيتر ميشود، چنان كه گويي ميخواهد زن را در امتحان كلاس رد كند و هر لحظه نمره كمتري به اوميدهد و قهركنان ميرود. اما لحظهاي بعد صداي زن كه از پي او ميآيد او را از رفتن باز ميدارد و ميچرخد. زن به او ميرسد و دستهايش را به سوي گردن او دراز ميكند و شلوار بچه كوچك را كه براي خشك شدن بر تخته پهن شده، بر ميدارد و برميگردد.
راه گله رو، همان زمان: معلم دوم ميرود و درس ميدهد. ريبوار و سه نفر ديگر كه به همراه اويند يكباره به زمين ميافتند وچهار دست و پا باز ميگردند. لحظهاي بعد معلوم ميشود كه نوجوانان خود را در ميان گلهاي كه عبور ميكند مخفي كردهاند تا از نگاه ماموران مرزي در امان بمانند. معلم دوم با تخته سياهي كه بر دوش دارد چنان است كه گويي چوپاني در ميان گله. معلم و گوسفندان از جلوي نگهبانان مرزي عبور ميكنند. ساعتي بعد گله به جايي ميرسد كه دختران جوان بايد شير گوسفندان را بدوشند. معلم دوم كه گرسنه است، دست خويش را زير سينه گوسفندي ميگيرد و از شيري كه دختر بچهاي در سطل ميدوشد خود را مينوشاند. تخته سياه بر پشت معلم دوم تكيه داده شده و ريبوار بر تخته سياه تمرين نوشتن نام خويش را ميكند. وقتي موفق ميشود كلمه ريبوار را شبيه آن چه معلم به عنوان سرمشق بر تخته نوشته بنويسد از خوشحالي فرياد برميآورد كه «نوشتم، نوشتم، نام خودم را نوشتم» و در دم به صداي تيري كه بلند ميشود كشته ميشود. نوجوانان ديگر به دامن كوه ميگريزند اما هر يك با صداي تيري كه بر ميآيد در ميان گوسفنداني كه از هراس به هر سو ميگريزند به زمين ميغلتند.
كوهي مجاور مرز كردستان عراق، همان زمان: پيرمردان از صداي تيراندازي ميگريزند و هركس در پناه تخته سنگي خود را مخفي ميكند. زن كه از وحشت بمباران شيميايي خود را به زير تخته سياه معلم اول كشانده براي جلوگيري از بمباران شيميايي سنگ ريزههاي كوچك را جلوي تخته سياه ميگذارد و بچه كوچك خويش را در بغل ميفشارد. پيرمردي كه به هيچ چارهاي قادر به شاشيدن نبود بياختيار در گوشهاي به خود ميشاشد و از ترس به زيرتخته سياه ميگريزد. لحظهاي بعد آنها چهار دست و پا چون گوسفندان ميروند و زن، بچه كوچك را زير شكم خود ميكشاند و از وحشت بمباران شيميايياي كه در راه است زوزه ميكشد. معلم اول كه تخته سياه دوش خود را چون سپري بالاي سر زن و بچه كوچكش گرفته به او دلداري ميدهد. تا كمتر بترسد.
مرز، آخرين ساعات روز: گروه پيرمردان به همراه معلم اول و زن و بچه و پيرمرد شاش بند شده به مرز ميرسند، باد ميوزد. مه همه جا را گرفته است. معلم اول فرياد ميكند كه ديگر رسيديم. اين جا خاك زادگاه شماست. ابتدا هيچ كس باور نميكند، اما رفته رفته ميپذيرند و براي سپاسگزاري از خداي آسمان به زمين ميافتند و براي عبور از خط مرزي به احترام كفش خويش را از پا درميآورند. در آخرين لحظه عاقد خود را به معلم اول ميرساند و او را راضي ميكند تا طلاق زن را بدهد. چرا كه خيال زن مجنون پيش شوي مرده خويش است. معلم اول ميپذيرد. خطبه طلاق خوانده ميشود و تخته سياه به عنوان مهريه به دوش زن گذاشته ميشود و ميرود. وقتي زن از مرز مه گرفته عبور ميكند كلمه «دوستت دارم» كه گويي زن هيچ گاه آن را نياموخت، بر تخته سياه پشت او به چشم ميخورد. محسن مخملباف ـ 1378
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 9:27 توسط رضا نجفی |
|
|
"واتسون مجبور نیستی اینقدر قیافه بگیری"
عذر مخواهم هلمز قضیه اینه که به نظرم آخر رودست خوردی.هیچ وقت راز این قتل رو نخواهی فهمید. هلمز بلند شد و با دسته پیپش تو حس رفت." متاسفانه در اشتباهی. من میدونم کی خانم وورتینگتن رو کشته" عالیه! بدون شاهد! بدون مدرک! کار کی بود؟ "من کشتمش واتسن" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 16:3 توسط رضا نجفی |
|
|
-منزل آقای جلابی هجویری
ـ نخیر همه زنگ ها را زد. زنگ خانه های بغلی و سه کوچه آن طرف تر را هم. غروب که شد با خودش گفت این هم از امروز. در راه خانه فکر کرد باید دنبال اسم تازه ای بگردد. کتابی از کتابخانه بیرون کشید. نویسنده: عبدالرحیم طالبوف. لبخندی زد و چراغ را خاموش کرد و خوابید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:55 توسط رضا نجفی |
|
|
کلوئوپاترا زیر ملحفه حریرش دراز کشیده بود.
سزار توی اتاق خودش تنها بود. کلوئوپاترا از زیر ملحفه حریرش بیرون امد و در چشم به هم زدنی سزار را فتح کرد. با فتح سزار هم روم را فتح کرد هم مصر رو نجات داد. (دیالوگ آشا محرابی در نمایش شهر شطرنجی. کارگردان حامدی خواه) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 بهمن1387ساعت 14:31 توسط رضا نجفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستانهای کوتاه چه جالب |
| پیوندها |
|
ستاره خاموش دختر کورش من از سیاهی شب حرف میزنم کلاغ بد بخت(شمیم) داستانهای عاشقانه |
|
RSS
|