تبليغاتX
Absorbing story
داشت می گفت : مشکل مملکت ما اینه که ... بقیه اش را دیگه گوش نکردم چون خوشم نمی اومد از حرفایی که با مشکل مملکت شروع میشد. ترجیح می دادم درباره خوبی های مملکت یا مشکلات زناشویی اش حرف بزنه .دقت کردم به سیبلی که بالای لبش را پوشنده بود. فکر کردم چطوری زنش را می بـوسه . حتمن خیلی مشکل داشت . یاد محمدرضا اسماعیلی همکلاسی دوران دبستانم افتادم . البته محمدرضا اسماعیلی هیچ ربطی به سیبل و زن و مشکل نداشت فقط نمیدونم چرا به هر چی فکر میکردم یاد اون می افتادم و حتی این که اسمش بعد اینهمه سال یادم بود خودش موضوع عجیبی بود در حالی که آدم خاصی هم نبود . حتمن الان باید خیلی مشکل داشته باشه و بعید نیست سیبیل یا زن هم داشته باشه . بعید نیست چون سیبل داشت و آدم خاصی هم نبود زنش بهش خیانت کرده باشه . اونم با راننده سرویس مدرسه بچه اش . فقط یه چیز را  میتونستم مطمئین باشم اون هم اینکه یارو راننده سرویس عوضی هر کی بود نمیتونست این راننده تاکسی  که داشت از مشکلات مملکت حرف میزد باشه. هر چند از زن ها هیچ چیز بعید نیست و ممکنه در حال فرار از یک سیبیل به دام یه سیبیل بزرگ تر افتاده باشه و شاید حتی پدرش هم سیبل کت و کلفتی داشته . زندگی ای که با مجموعه ای از سیبیل ها به هم  پیوند میخورد. زن محمدرضا اسماعیلی هم مثل خودش زندگی دراماتیکی داشت ولی منم مشکلات خاص خودم را داشتم و حقش بود این محمدرضا اسماعیلی حضور بیخودی اش را از زندگی من بکشه بیرون . راننده تاکسی مشغول نوچ نوچ بود ، دیدم رادیو پیام از یک تصادف منجر به مرگ تو بزرگراه می گفت . آرزو کردم محمدرضا اسماعیلی باشه که مرده . خیلی بی رحمانه بود . حالا زنش هیچی بیچاره بچه اش که اسمش محمد اسماعیلی یا معصومه اسماعیلی یا هر اسم دیگه ای میتونست باشه

امیر هادیز.کلوب
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 6:36  توسط رضا نجفی | 

godless_news_zoom.jpg

 

 

شاید هدف از زندگی ما در این دنیا این نباشد که خدا را بپرستیم، بلکه این باشد که او را خلق کنیم.

 

 

"آرتور سی کلارک"

 

 

 اگر خدا وجود  میداشت، من فکر میکنم که بعید است او آنقدر بیهوده و لوس باشد که از  اینکه افرادی در وجود داشتن او شک  کنند آزرده شود.

" برتراند راسل"

 

 

 یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را  نکشته است، در حالیکه روحانیون  فلاسفه زیادی را کشته اند..

"دنیس دیروت"

 

 

 وقتی که مردم بیشتر آگاه میشوند، کمتر به  روحانی و بیشتر به معلم توجه میکنند.

"رابرت گرین اینگر سول"

 

 

 ادیان همه مانند یکدیگرند، مبتنی بر  افسانه ها و اسطوره ها هستند.

" توماس جفرسون"

 

 دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن  عوام است.

"ناپلئون بناپارت"

 

 وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند،  در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما

 در دست زمینهایمان را داشتیم،  پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های  مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما  را داشتند.

" جومو کیانتا"

 

 لازم نیست كسی  دست بدامن خدا بشود تا شرایط اولیه  ی آفرینش كیهان تنظیم شود ولی اگر كسی  چنین بكند او (خدا) میبایست برابر  قوانین فیزیك عمل كرده باشد.

 "استفن هاوکینز"

 

 خداوند زاییده ترس انسان از طبیعت است.

 "آربیتر"

 

 مذهب تنها برای بردگی انسان ها خلق شده است.

 "ناپلئون"

 

 روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبیعى دو جنس حساسیت دارد، اما از کنار فقر و

 فلاکت مى گذرد.

"سوزان ارتس"

 

 کشیش ها مى گویند که آنها به مردم بخشیدن و  خیریه را مى آموزند. این طبیعى است.

 چون آنها از پول صدقه مردم زندگى  مى کنند. همه گداها مى آموزند که  مردم باید به آنها پول بدهند.

 "رابرت گرین اینگر سول"

 

 اگر کسى یک نفر را بکشد قاتل است، میلیونها را  بکشد فاتح است و همه را بکشد خداست.

 "ژان روستان"

 

 قسمتهایى از انجیل را که من نمى فهمم ناراحتم  نمى کنند، قسمتهایى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.

"مارک تواین"

 

 به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم پس  از مرگ کجا خواهی رفت.

"نیچه"

 

مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مرد نامرئی در آسمانها زندگی میكند كه كه تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد ، لحظه به لحظه آن را . و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام كارهایی كه تو نباید آنها را انجام دهی و اگر یكی از این كارها را انجام دهی ، او تو را به جایی میفرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتی است و باید تا ابد در آنجا زندگی كنی ، رنج بكشی ، بسوزی و فریاد و ناله كنی ... ولی او تو را دوست دارد !

" جورج كارلین"

 

انسان بیخدا همانند ماهی بدون دوچرخه است ..

" گلوریا استینم"

 


مذهب مانند قرص است ، نجویده فرو دهید .

ناشناس

 

ایمان یعنی این كه نخواهی بدانی واقعیت چیست .

"نیچه"

 

یكی از بزرگترین تراژدی های بشریت این است كه اخلاقیات بوسیله دین دزدیده شده است .

" آرتور سی كلارك "

 

مذهب ، آه خلق ستمدیده است ، قلب دنیای بی قلب و روح شرایط بی روح . مذهب افیون توده هاست .

"كارل ماركس"

 


آنجا كه علم پایان می یابد ، مذهب آغاز میگردد ..

" بنجامین دیزرائیلی"

 

دین افساری است که به گردنتان میاندازند تا خوب سواری دهید و هرگز پیاده نمیشوند
باشد که رستگار شوید

" کائوچیو"

 

اولین روحانی یک شیاد بود که به یک ابله رسید

"والتر"


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 6:35  توسط رضا نجفی | 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .
 
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت.

موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.
 
دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.
 
موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

-آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

-بله، شما چه عقیده ای دارید؟

-من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند.

هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا!گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است.لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 0:53  توسط رضا نجفی | 

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: � صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!�
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:� ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!�
� خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم.�
براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه گي براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:� ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟� در جواب گفتم: � آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه.� اونم در جواب گفت:� پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.�
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش:� ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.�
�خواهش مي كنم� در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز � تولدت مبارك � رو مي خوندند.
... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!
+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:8  توسط رضا نجفی | 

 روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون .....

خدا نكنه اینطوری كسی ضایع بشه

داغش كن همه بخونن ممنون

داغش كن ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 20:33  توسط رضا نجفی | 
روزی روبرت دو ونسنزو Robert de Vincenzo ، گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را به او تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست
دو نسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار می گیرد، قلمی از جیبش بیرون می آورد، چک مسابقه را در وجه وی پشت نویسی می کند و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد، می گوید: «برای فرزندتان سلامتی و روزهایی خوش آرزو میکنم.»
یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان حرفه ای به میز او نزدیک می شود و می گوید: «هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید.» دو ونسنزو سرش را به علامت تایید تکان می دهد. مدیر عالیرتبه در ادامه سخنان خود می گوید: «می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز.»
دو ونسنزو می پرسد: «منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟»
«بله، همین طور است.»
دو ونسنزو می گوید: «در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.»

نقل از کتاب «بهترین قطعات ادبی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 21:37  توسط رضا نجفی | 

طرح فيلمنامه:

تخته سياه

محسن مخملباف

 

جاده خاكي در دل كوهستان، روز:

مرداني كه لباس كُردي به تن دارند و تخته‏هاي سياهي را بر دوش مي‏كشند از پيچ جاده كوهستاني پيدا مي‏شوند. از آن ميان يكي كه از اين پس او را «معلم اول» مي‏ناميم، با معلم ديگري درد دل مي‏كند. او شاكي است كه چرا معلم شد وحالا مجبور است براي همه عمر در جستجوي شاگرداني كه حاضر نيستند درس بخوانند آوارگي كند.

از دور صدايي گنگ در كوه مي‏پيچد. معلم‏ها نگران مي‏شوند. صدا رفته رفته نزديك تر مي‏شود. معلم‏ها مي‎دوند و خود را زير تخته‏هاي سياه استتار مي‏كنند تا هليكوپترهايي كه از بالاي سر آن‏ها مي‏گذرند آن‏ها را نبينند. صداي هليكوپترها دور مي‏شود و صداي كلاغ جاي آن‏ها را مي‏گيرد. يكي از معلم‎ها كه از اين پس او را «معلم دوم» مي‏ناميم، از لاي تخته‏ها سر بيرون مي‏كند و به صداي كلاغ‏ها چون خود آن‏ها پاسخ مي‏دهد. كلاغ‏ها آرام شده دور مي‏شوند. معلم‏ها برمي‏خيزند و به قصد استتار تخته‏هاي سياه خود را گِل مالي مي‏كنند و راه مي‏افتند.كمي بعد راه معلم اول و دوم از ديگران جدا مي‎شود و كمي بعدتر معلم اول راهي روستا‏ها مي‏شود و معلم دوم راهي ارتفاعات مي‏شود تا شايد كساني را در ميان چوپان‏ها بيابد كه حاضر باشد كلمه‏اي بياموزد و در ازاي آن معلم‏ها را با لقمه‏اي نان سير كند.

 

جادة روستايي، ساعتي بعد:

معلم اول مي‏رود و در راه به پيرمردي برمي‏خورد كه كاه به باد مي‏دهد. معلم اول از او مي‏پرسد كه آيا پيرمرد حاضر است كلمه‏اي بياموزد؟ پيرمرد به جاي هر پاسخي نامه‏اي را به معلم اول مي‏دهد تا برايش خوانده شود. نامه به زبان عربي نوشته شده و معلم كه كُرد است از خواندن نامه عاجز است اما پيرمرد اصرار دارد تا معلم او را از آنچه در نامه نوشته شده با خبر كند كه او از حال پسر اسيرش در عراق با خبر شود. معلم اول دست آخر مجبور مي‏شود نامه را از تخيل خود بخواند تا به پيرمرد اميد داده باشد.

 

روستاها، روز:

معلم اول در كوچه‏هاي روستا مي‏گردد و براي پنجره بسته خانه‏ها آواز سر مي‏دهد و مردمي را كه صدايشان شنيده مي‏شود اما ديده نمي‏شوند به آموزش مي‏خواند و پاسخي نمي‏شنود.

 

كوره راه كوهستاني، (به سمت ايران)، روز:

معلم دوم به گروهي از نوجوانان قاچاقچي برمي‏خورد كه بار بر دوش در صفي از پي هم روانند. در پرس و جوي معلم از ايشان، معلوم مي‏شود كه آن‏ها هر روز از ايران به عراق مي‏روند تا جنس قاچاقي را به همراه بياورند و با مزد كمي كه از اين راه به دست مي‏آورند امرار معاش مي‏كنند. معلم دوم از آن‏ها مي‏پرسد كه آيا حاضرند درس بياموزند اما آن‏ها جواب منفي مي‏دهند. چرا كه خود را زير بار و در حركت مي‏بينند. معلم دوم مي‏گويد او هم حاضر است به همراه آن‏ها حركت كند و در همان حالي كه حركت مي‏كنند به آن‏ها درس بياموزد. نوجوان‏ها نمي‏پذيرند و حركت مي‏‏كنند اما چون راه باريك است براي عبور نوجوانان چاره‏اي جز اين نمي‏ماند كه معلم از جلو برود و نوجوا‏ن‏ها از پي او بروند.

 

 

كوره راه كوهستاني، (به سمت عراق)، روز:

معلم اول مستاصل مي‏رود كه به گروهي آواره و خسته‏تر از خود مي‎رسد. پيرمردان كه هر يك بقچه باري را بر دوش دارند، آن قدر پيرند كه بعضي از آن‏ها به كمك ديگران راه مي‏روند. در اين بين تنها يك زن با آن‏ها همراه است كه پريشان و مجنون مي‏نمايد. معلم اول مي‏كوشد تا او را به معلمي بپذيرند و او را سير كنند. اما پيرمردان مي‏گويند آن‏ها حريف شكم گرسنه خودشان هم نمي‏شوند، چه رسد به شكم گرسنه او. معلم اول در گوشه‎اي پيرمرد مريض حالي را مي‏يابد كه از درد مثانه مي‏نالد و از شاشيدن عاجز است. معلم اول به او مي‏گويد هر كمكي بخواهد به او مي‎كند به شرط آن كه در ازايش سير شود و پيرمرد مي‏گويد «بگو چه كنم تا بتوانم بشاشم.» پيرمردان ديگر از معلم مي‎پرسند آيا راه مرز را بلدي؟ چنان چه ما را تا مرز راهنمايي كني تو را هم سفره خودمان مي‎كنيم. معلم اول مي‏پذيرد و همراه ايشان مي‏شود. لحظه‏اي بعد تخته سياهي كه بر دوش معلم اول بود، به تخت رواني بدل مي‏شود كه پيرمرد مريض را بر خود مي‏برد، معلم اول كه حالا از حمل كنندگان تخت روان است، چشمش در پي زن پريشان حواس مي‏رود و از اين و آن درباره او پرس و جو مي‏كند و پاسخ مي‏شنود كه اين زن، شوي مرده است و بچه‏اي كه به دنبال خويش مي‏كشد نيز از همان شوي مرده است و اگر خيلي در خودش احساس جواني مي‏كند، بسم‏الله، او را به زني بگيرد. مهريه زيادي هم نمي‏خواهد. همان تخته سياهي را كه بر دوش دارد مهريه زن كند و خلاص.

كسي همان پس و پشت‏ها عقد معلم اول و زن را مي‏خواند. در بدوي‏ترين شكل آن. مثلاً جايي كه زن مشغول سرپا گرفتن بچه خويش است. حتي تخته سياه هم به عنوان ديوار حجله كفايت مي‏كند.

 

قله كوه، همان زمان:

قاچاقچيان نوجوان تكيه داده بر بار خويش در حال استراحتند. معلم دوم يكي را يافته است كه به آموختن نام خويش راغب است. نام او ريبوار است.

 

رودخانه‏اي در عمق دره، همان زمان:

زن مشغول شستن لباس‏هاي بچه كوچك خويش است. پيرمرد از درد مثانه به خود مي‏پيچد و از خدا آرزوي مرگ مي‏كند. معلم اول تخته سياه را كنار تخته سنگ‏ها چنان قرار داده تا حجله‏اش از نگاه نامحرمان در امان باشد. پيرمردي كه خطبه عقد را خوانده است سر مي‏رسد و بچه كوچك را پي نخود سياه مي‏برد.

معلم اول و زن اكنون در حجله تنهايند. معلم اول مدتي به زن خويش مي‏نگرد بعد گچي را برمي‏دارد و روي تخته سياه به كردي جمله «دوستت دارم» را مي‏نويسد و براي آموزش اين جمله به زنش حروف آن را هجي مي‏كند.

پيرمرداني كه به قصد سرگرم كردن بچه كوچك به گردو بازي پرداخته‏اند. خودشان آن قدر سرگرم بازي‏اند كه از بچه غافل شده‏اند. بچه خود را به حجله مي‏رساند و مادرش به قصد سرپا گرفتن او از حجله مي‏گريزد. معلوم است كه اين زن مردش را نمي‏خواهد.

پيرمرداني براي كمك به پيرمردي كه مريض شده او را به آب سرد رودخانه مي‏اندازند و به او آب مي‏پاشند. پيرمرد از سرماي آب مي‏لرزد اما همچنان از شاشيدن عاجز است. آتشي روشن مي‏شود و پيرمردان دور آتش گرم مي‏شوند. پيرمردي ابراز عقيده مي‎كند كه «حتي اگر شيطان رانده شده را در آب سرد رودخانه مي‎انداختند به خود شاشيده بود. لابد اين مرد از شيطان نيز گناهكارتر است.»

 

قله سنگي، كوره راه‏ها، كمي بعد:

معلم دوم مشغول آموختن نام ريبوار به ريبوار است. نوجواني كه سرگروه است سر مي‎رسد و فرياد مي‏كند كه «سربازان دارند مي‏آيند.» و همه مي‏گريزند و معلم نيز با آن‏ها مي‏گريزد. كمي دورتر وقتي كه احساس امنيت به نوجوانان باز مي‏گردد، معلم دوم كه تخته سياهي را بر دوش دارد، دوباره نام ريبوار را براي او هجي مي‏كند و ريبوار كه زير بار خويش خم شده در پي تخته سياهي كه بر دوش معلم دوم است مي‏رود و هجي كردن نام خويش را مي‏آموزد. يكباره فريادي برمي‏خيزد و يكي از نوجوانان به دره سقوط مي‏كند. دقايقي بعد تخته سياه معلم دوم به تبر نوجوانان شكسته مي‏شود تا پاي شكسته نوجوان سقوط كرده با آن بسته شود. نوجوانان كه هنوز احساس خطر مي‎كنند، گروه گروه از هم جدا مي‏شوند تا دوباره در جاي ديگري به هم بپيوندند.

 

قله مه گرفته، همان زمان:

انبوه پيرمردان مي‏روند. خسته‏اند. معلم اول تخته بر دوش پيشاپيش آن‏ها مي‏رود. در پي او زن مي‏رود. و بچه كوچك آستين مادر خويش را گرفته است و مي‏رود. در جايي بچه كوچك در پي خرگوشي كه از لاي جمعيت مي‏گريزد مي‏رود و گم مي‏شود. مادر او در پي او بر خلاف جمعيت مي‏دود و معلم به دنبال زن باز مي‏گردد. حالا جمعيت پيرمردان دور شده و معلم اول و زن و بچه تنها مانده‏اند. معلم تخته سياهش را زمين مي‏گذارد و دوباره مشغول آموختن جمله دوستت دارم مي‏شود. زن كه روي زمين نشسته و به بچه كوچك خويش غذا مي‏دهد به او بي‏اعتناست. معلم هر لحظه از بي‏اعتنايي زن عصباني‏تر مي‏شود، چنان كه گويي مي‎خواهد زن را در امتحان كلاس رد كند و هر لحظه نمره كمتري به اومي‎دهد و قهركنان مي‏رود. اما لحظه‏اي بعد صداي زن كه از پي او مي‏آيد  او را از رفتن باز مي‏دارد و مي‏چرخد. زن به او مي‏رسد و دست‏هايش را به سوي گردن او دراز مي‎كند و شلوار بچه كوچك را كه براي خشك شدن بر تخته پهن شده، بر مي‏دارد و برمي‏گردد.

 

راه گله رو، همان زمان:

معلم دوم مي‏رود و درس مي‏دهد. ريبوار و سه نفر ديگر كه به همراه اويند يكباره به زمين مي‏افتند وچهار دست و پا باز مي‏گردند. لحظه‏اي بعد معلوم مي‏شود كه نوجوانان خود را در ميان گله‏اي كه عبور مي‎كند مخفي كرده‏اند تا از نگاه ماموران مرزي در امان بمانند. معلم دوم با تخته سياهي كه بر دوش دارد چنان است كه گويي چوپاني در ميان گله. معلم و گوسفندان از جلوي نگهبانان مرزي عبور مي‏كنند. ساعتي بعد گله به جايي مي‏رسد كه دختران جوان بايد شير گوسفندان را بدوشند. معلم دوم كه گرسنه است، دست خويش را زير سينه گوسفندي مي‎گيرد و از شيري كه دختر بچه‏اي در سطل مي‏دوشد خود را مي‏نوشاند. تخته سياه بر پشت معلم دوم تكيه داده شده و ريبوار بر تخته سياه تمرين نوشتن نام خويش را مي‏كند. وقتي موفق مي‏شود كلمه ريبوار را شبيه آن چه معلم به عنوان سرمشق بر تخته نوشته بنويسد از خوشحالي فرياد برمي‏آورد كه «نوشتم، نوشتم، نام خودم را نوشتم» و در دم به صداي تيري كه بلند مي‏شود كشته مي‏شود. نوجوانان ديگر به دامن كوه مي‏گريزند اما هر يك با صداي تيري كه بر مي‏آيد در ميان گوسفنداني كه از هراس به هر سو مي‏گريزند به زمين مي‏غلتند.

 

كوهي مجاور مرز كردستان عراق، همان زمان:

پيرمردان از صداي تيراندازي مي‏گريزند و هركس در پناه تخته سنگي خود را مخفي مي‏كند. زن كه از وحشت بمباران شيميايي خود را به زير تخته سياه معلم اول كشانده براي جلوگيري از بمباران شيميايي سنگ ريزه‏هاي كوچك را جلوي تخته سياه مي‏گذارد و بچه كوچك خويش را در بغل مي‏فشارد. پيرمردي كه به هيچ چاره‎اي قادر به شاشيدن نبود بي‏اختيار در گوشه‏اي به خود مي‏شاشد و از ترس به زيرتخته سياه مي‏گريزد. لحظه‏اي بعد آن‏ها چهار دست و پا چون گوسفندان مي‏روند و زن، بچه كوچك را زير شكم خود مي‏كشاند و از وحشت بمباران شيميايي‏اي كه در راه است زوزه مي‏كشد. معلم اول كه تخته سياه دوش خود را چون سپري بالاي سر زن و بچه كوچكش گرفته به او دلداري مي‏دهد. تا كمتر بترسد.

 

 

مرز، آخرين ساعات روز:

گروه پيرمردان به همراه معلم اول و زن و بچه و پيرمرد شاش بند شده به مرز مي‏رسند، باد مي‏وزد. مه همه جا را گرفته است. معلم اول فرياد مي‏كند كه ديگر رسيديم. اين جا خاك زادگاه شماست. ابتدا هيچ كس باور نمي‎كند، اما رفته رفته مي‏پذيرند و براي سپاسگزاري از خداي آسمان به زمين مي‏افتند و براي عبور از خط مرزي به احترام كفش خويش را از پا درمي‏آورند.

در آخرين لحظه عاقد خود را به معلم اول مي‏رساند و او را راضي مي‏كند تا طلاق زن را بدهد. چرا كه خيال زن مجنون پيش شوي مرده خويش است. معلم اول مي‏پذيرد. خطبه طلاق خوانده مي‏شود و تخته سياه به عنوان مهريه به دوش زن گذاشته مي‏شود و مي‏رود.

وقتي زن از مرز مه گرفته عبور مي‎كند كلمه «دوستت دارم» كه گويي زن هيچ‏ گاه آن را نياموخت، بر تخته سياه پشت او به چشم مي‏خورد.

محسن مخملباف ـ 1378     

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 9:27  توسط رضا نجفی | 
"واتسون مجبور نیستی اینقدر قیافه بگیری"

عذر مخواهم هلمز قضیه اینه که به نظرم آخر رودست خوردی.هیچ وقت راز این قتل رو نخواهی فهمید.

هلمز بلند شد و با دسته پیپش تو حس رفت." متاسفانه در اشتباهی. من میدونم کی خانم وورتینگتن رو کشته"

عالیه! بدون شاهد! بدون مدرک! کار کی بود؟

"من کشتمش واتسن"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 16:3  توسط رضا نجفی | 
-منزل آقای جلابی هجویری

ـ نخیر

همه زنگ ها را زد. زنگ خانه های بغلی و سه کوچه آن طرف تر را هم. غروب که شد با خودش گفت این هم از امروز. در راه خانه فکر کرد باید دنبال  اسم تازه ای بگردد.

کتابی از کتابخانه بیرون کشید. نویسنده: عبدالرحیم طالبوف.

لبخندی زد و چراغ را خاموش کرد و خوابید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:55  توسط رضا نجفی | 
کلوئوپاترا زیر ملحفه حریرش دراز کشیده بود.

سزار توی اتاق خودش تنها بود.

کلوئوپاترا از زیر ملحفه حریرش بیرون امد و در چشم به هم زدنی سزار را فتح کرد.

با فتح سزار هم روم را فتح کرد هم مصر رو نجات داد.

          (دیالوگ آشا محرابی در نمایش شهر شطرنجی. کارگردان حامدی خواه)

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 14:31  توسط رضا نجفی |